میهمانی حوض آرزو

نویسنده : پریسا ساعدی     نوشته شده در : 20 دی 1396     بازدید : 223

صدای یکنواخت ترن که در دل کویر ،زمین را بستر ی از تلاش خود برای رسیدن به مقصد قرار داده بود ،موسیقی مسافرتم است ،وپنجره رو به دشت بی آب وعلف وکوههای بلند وقد برافراشته ،مانند تکیه گاهی است که انگار زمین خشک وبایر را در آغوش گرفته و به آرامش دعوت می کند ،فصل بهار وماه اردیبهشت است ،به نظر من این زمان بهترین موقعیت است تا از هیاهوی روز مره گی دست کشید وبا نسیم بهار راهی سفر شد .دوساعتی می شود که راه افتاده ایم .همیشه اگر بحث خانواده وجمع فامیل در میان نباشد ترجیح می دهم با قطار سفر کنم .چرا که هم محلی برای استراحت دارم وهم با فراغ بال از مناظر دیدنی لذت می برم ،درحالیکه فنجانی چای در دست دارم وکنار قاب پنجره ایستاده ام .از این پیچ که بگذریم شهر دیده خواهد شد این را مردی که کنارم نشسته می گوید ومن با ولع وشوق به کوهی می نگرم که مرد مسافر به آن اشاره داشت .......

دو ساعتی می شود که به شهر گل وبلبل ،به سرزمین شعر وادب شیراز رسیده ام بوی بهار نارنج در هوا پیچیده و آسمان خالی از لکه ای ابر است ،اکنون در محل در ورودی هتل محل اقامتم هستم .بعداز مستقر شدن در اتاق رزرو شده واندکی استراحت میهمان خیابانهای پر تردد وسر سبز شیراز خواهم شد .......یک ساعت از ظهر گذشته و هوای بهاری که از پنجره های هتل همراه با وزش ملایم باد به داخل اتاق می آید .امکان استراحت را از من گرفته وگویی دعوتم می کند تا زودتر جذابیتهای این خطه از میهنم را به من نشان بدهد .میهمانش می شوم وبا تعویض لباس وخواهش از مدیر پذیرش هتل که تاکسی جهت عزیمت به آرامگاه سعدی در اختیارم قرار دهد ،دست در دست باد به دیدن مقبره شیخ اجل می روم........

زخاک سعدی شیراز بوی عشق می آید ..از تاکسی پیاده می شوم و از راننده تشکر می کنم ،جالب است انگار آب وهوای گرم و آرامش این سرزمین در خون ورگ مردمانش ریشه دوانده واز آنها افرادی متین، با وقار ،خونگرم وصبور ساخته ،من که از مصاحبت با این مرد لذت بردم واز اینکه او با طمئنینه وتواضع از فرهنگ وهنر شهرش سخن می گفت، از اینکه ایرانیم و ساکن مهد ادب وعشقم، غرق در غرور وافتخار شدم ...هنوز لبخند رضایت از هم صحبتی راننده روی لبهایم بود که نگاهم به در باغ آرامگاه شیخ ادب ،سعدی ،برخورد کرد ومحوطه زیبا وسرسبز ،گویی قطعه ای از بهشت را برایم به نمایش می گذاشت این منظره مرا محسور خود کرد،جوی آبی که در وسط باغ کشیده شده بود ونوای آرام گذر آب در ذهنم رخوتی ریخت که چشمانم را بستم وفقط نفس کشیدم هوای خنک ومعطر بهار ،صدای روح نواز جریان آب ووزش نسیم که از روی گلهای همیشه بهار به مشامم می رسید ،مرا در بیداری به رویا برد.....زمان در کنترل من نبود اما با خود گفتم اگر ذره ای ذوق وقریحه سرودن داشتم اکنون زمان فوران این این استعداد بود ...جلوتر رفتم در حالیکه دوربین عکاسیم را از هر زاویه ای که می توانستم با این محل بی نظیر آشنا می کردم ،غرق در آرامشی عرفانی بودم که اولین ارمغان اینجا به من بود ،... به ورودی آرامگاه رسیدم ستونهای بلند واستوار به مثابه ستونهای محکم علم وفرهنگ غنی کشورم ،سرا پای وجودم را سرشار ازحس افتخار کرده بود ،از دیدن گردشگران خارجی که با شوق واشتیاق مناظر بی بدیل را با دوربینهایشان  ثبت وضبط می کنند وگاهی عکسهای دو نفره وچند نفره می گرفتند مرا به دنیایی دیگر برد ،با خود فکر می کردم آنان این عکسها را به کشورها یشان می برند وسالیان سال در آلبوم های خانوادگی ویا محل ذخیره رایانه شان نگهداری خواهند کرد ‌،وبه دوستان آشنایانشان نشان خواهند داد ....تجسم می کردم که برای آنها تعریف می کننداز وطنم از زادگاهم  ومن فقط بین حرفهایشان کلمه مقدس ایران را می شنوم .....وباز حس غرور ،داخل آرامگاه خنک بود ومقبره شیخ سیروسفر ،سعدی شیرین سخن ،با ابهت وصلابت زیر گنبد بلند وکشیده ای خود نمایی می کند اشعار این شاعر نامی روی سنگ مزار واطراف آن مرا به عالم عشق وعرفان سوق می داد ...بعد از خواندن فاتحه از صحن بیرون می آیم وباز به محوطه باغ قدم می گذارم .حوض آبی رنگ مستطیلی شکل که با آبی به زلالی افکار وحکایتهای شیخ اجل است ونسیم بهار موجهای ریز وکوچکی را روی آن بوجود آورده چشمهایم را می نوازد،یکی از مراقبین ومحافظین باغ به سمتم می آید وبا سلام واحوالپرسی گرم مرا از دنیای خودم بیرون می آورد وبعد از پرسیدن اینکه اهل کجا هستم وچند روز است به شیراز آمده ام وآیا تا بحال به اینجا سفر کرده ام یا نه حال وهوایم را تازه تر وبهتر می کند بعد از گپ خودمانی ده دقیقه ای برایم توضیح می دهد که این حوض ،حوض آرزوهاست وبا در آوردن سکه ای از جیب وانداختن آن به داخل حوض عملا به من نشان داد که این جزو یکی از آدابی است که ریشه در افکار وذهنهای پاک مردم این دیار دارد  ومردم با این کاربه نیت برآورده شدن آرزویشان سکه ای نذر می کنند ،می توان گفت از این شاعر بلند مرتبه برای آمال وامیدهای شان کمک می گیرند ،از بلندگوی باغ نام این جوان خوش صحبت را پیج کردند که باید به سمت دیگر باغ جهت رسیدگی به امور مربوطه برود ،بعد از خداحافظی برایم آرزوی سفری دلنشین کرد ،با نگاه بدرقه اش کردم وبرایش آرزوی سلامتی وکامیابی نمودم ،دوباره به حوض آبی رنگ نگاهی انداختم ،دستم را به جیب کتم بردم ودوتا سکه پیدا کردم، به کنار حوض رفتم ودر دل آرزویی کردم ودوسکه را در آب انداختم مرد جوان گفته بود اگر سکه ها در آب با هم برخورد کنند آرزویت برآورده می شود ،سکه در آب به این طرف وآن طرف رفت وبا دوسکه دیگر درته آب برخورد کرد

لبخندرضایت روی لبهایم نقش بست ،دوساعتی میشد که میهمان یکی از بزرگترین شاعران کشورم بودم اگر وقتم را تلف نمی کردم حتما امروز می توانستم به یک محل دیدنی دیگر در پایتخت فرهنگ وهنر بروم به سمت در خروجی به راه افتادم ،نزدیک محل خروج برگشتم ونگاهی انداختم به آرامگاهی که نه تنها انسان آرمیده در آن شهرت جهانی داشت بلکه معماری وزیبایی بنای آن نیز کم نظیر وبی همتا بود از آنجا خارج شدم وبا خودم گفتم خواندن اشعار این شاعر یگانه با تجسم فضای این باغ زیبا  ،لطف ودلنشینی حکایتهایش را دو چندان خواهد کرد

آیا این خاطره را دوست داشتی؟ 73

نظرات شما

تا این لحظه نظری ثبت نشده، شما اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت می کنید



پیشنهاد می‌کنیم با ما همراه باشید در

پیشنهاد سفر

ناشناخته‌هایی که شما معرفی کرده‌اید

معرفی باشما



ثبت نام
به جمع ما در گزمک بپیوندید

تا حالا عضو گزمک نشده اید ؟ اطلاعات خود را وارد کنید .